دیکتاتور لاجوردی



چقدر اتفاقات ریز و درشت افتاده این چند وقت. و چقدر موج و ماه مهجور افتاده. الساعه صدف از حمام درآمده با کله حوله پیچ نشسته پشت وایو ذغالیش (پینک) داره می نویسه.


همین اول کاری یه بیریک داشته باشیم :


منیر کاظمی رمان جدیدش رو استارت زده به اسم :به تهران قسم


می دونید من یه پیرزن درون دارم (در کنار اون سگ درون و کودک درون) مثلا اینکه موقع خرید برای خونه گوشت رو از یه قصابی، مرغ و ماهی رو از یه مرغ فروشی، سبزی خرد شده از یه جای خاص، مایحتاج دیگه از یه فروشگاه خاص و ... کلا مثل پیرزنها که به یک چیز خاصی عادت می کنن سالها، منم همین طورم. در همه موارد. مثلا حتی در مورد نویسنده یا خواننده. به ندرت دست به اکتشاف های جدید میزنم. مثلا از هر خواننده ای آهنگ گوش نمیدم، از هر فیلمسازی فیلم نمی بینم، از هر نویسنده ای کتاب نمی خونم و خیلی هاش به خاطر اینه که از وقت محدودم استفاده بهینه کنم (قضیه فامیل دوره می گفت: هیچ کاری ندارم ولی نمی دونم چرا به هیچ کارمم نمیرسم یا یک همچو چیزی). حالا چه ربطی به منیر کاظمی داشت؟ حتی توی رمان غیر چاپی خوندن اهل ریسک نیستم دیگه. وقت و حوصله اش رو ندارم. مثلا رمان جدید منیر کاظمی یا فاطمه حیدری رو می خونم و مطمئنم که خوشم میاد. حالت عکسی وجود نداره. ذائقه خودم رو میشناسم. پست اول رو که امروز خوندم مثل پیرزنی که فنجون قهوه اش رو با رضایت از طعم همیشگی می ذاره تو نعلبکی بودم. همونی بود که باید !


ولی از اونجایی که کشش اضداد درون من بیداد می کنه. یه بخش دیگه هم دارم که ... توضیحی در موردش نمیدم. ولی مثلا طبق همون قراری که گذاشتم با سینمای ایران آشتی کنم دیشب با خواهر و مادرم نشستیم پای ماهواره و فیلم خنده های آتوسا رو دیدیم. با بازی محمدرضا فروتن، پژمان بازغی، امیر جدیدی (الهی قربونش بچسبم من)، باران کوثری و ... میگن این فیلم رکورد گینس رو زده چون توی 5 روز فیلمبرداری شده. دیگه خودتون بفهمید دیگه ! تازه کل فیلم توی قطار در حال حرکت میگذره. تهش دهن من اندازه اقیانوس باز مونده بود. بعد میگن به سینمای ایران خوش بین باش. والا شما فیلمهای فیملسازهایی مثل اینگمار برگمن و کیشلوفسکی و تارکوفسکی و ... ببینید دیگه میلتون به این چیزا نمیره. باشه باشه می دونم قول دادم این طوری حرف نزنم. اون از خشم و هیاهو، اون از برلین .. بادیگارد باز یه کم بهتر بود (هر چند من با حاتمی کیا سر اون حرفاش قهرم) به طور کل نهنگ عنبر بهتر از همه بود یعنی تیک برداشتم. اون دفعه با خواهرم بیرون بودیم هی مدل مهناز افشار می گفتم : ارژنگ مُردم .. 2 سال سوختم و ساختم .. اصلا من به رضا عطاران نگاه می کنم خنده ام می گیره نمی دونم چرا بگذریم.


***


در مورد کتاب اصلا حرف نزنم بهتره ! دوباره افتادم توی یکی از اون لوپ ها !  دیگه انوشایی هم نیست کمک کنه. یکی باید بیاد منو نجات بده. ولی خورشید در جریانه درس می خونم. هفته ای دو ساعت !!!!!!!!!!! تشویق لطفا یعنی تسمه گشاد کردم این هواااااااا


کلا این مدت یه شخصیت خز و خیل از خودم ساختم باقلوا ! مثل بُز فقط نیگاه می کنم این چرخ روزگار بچرخه و زمان بگذره. به بدترین شکل ممکن وقت خالی خودم رو میگذرونم. به قول صادق هدایت : قتل عام روزها.


***


آقای هاشمی رفسنجانی فوت شدن. مرد بزرگی بود. پایه گذار گفتمان اعتدال توی کشور ما. نمی خوام دوباره حرفی بزنم که واکنشی رو از سمت کسی در پی داشته باشه. اصولا آدمی نیستم سر عقاید سیاسی و مذهبی با کسی گلاویز بشم. فقط همون قدری که خودم به عقاید مخالف احترام می ذارم انتظار احترام متقابل رو دارم. توی اینستاگرامم یه برخوردی پیش اومد که ... دیگه توی صفحه شخصی خودمم  سلب آزادی و اختیار شده ازم. به قولی گفتن آقا ما آب حوض شما شیرموز. خوبه؟ بیایید یه کم به عقاید هم احترام بذاریم. اینکه من یه عکس سیاه بذارم و یه دل نوشته ای رو از سر ناراحتی بنویسم توی صفحه شخصیم و خانم ایکس بیاد با یه لحن بدی اون مرحوم رو مورد عنایت خودش قرار بده و من کامنتش رو پاک کنم (صرفا چون حق خودم می دونم توی صفحه شخصیم به کسی که براش احترام قائلم توهین نشه ) و بعد متهم بشم که نمونه کوچیک نظامم و دیکتاتورم و استبداد رای دارم و چه و چه و چه ! اصلا قشنگ نیست. مایه تاسف و حیرت منه. به هر حال تا برخوری پیش نیاد چه طورمی تونیم آدمها رو بشناسیم؟

فقط دلم می خواست به اون دوست عزیز سابق بر این بگم : این آقا کسی بود که خونه پدری من، یه خونه باغ هزار متری توی قلهک، خونه ای که توش به دنیا اومدم  و بچگی کردم با نامه شخص ایشون مصادره شد. قاعدتا باید از ایشون متنفر باشم. ولی نیستم. برعکس. ارادت زیادی بهشون داشتم. بخشیدن رو یاد بگیریم.  این دو روز اون قدر گریه کردم که چشم درد گرفتم. هفت سال توی سیاسی ترین دانشگاه دنیا درس خوندم. توی یکی از حساس ترین برهه های تاریخ سیاست ایران و بزرگترین حادثه داخلی بعد از انقلاب. شاهد خیلی چیزها بودم. سه سال اخیر به طور مستمر مطالعات سازمان دهی شده و سیستمیک و منظمی در حوزه سیاست داخل و خارج داشتم. چرا؟ با یک جمله برتولد برشت:

بدترین نوع بیسوادی، بیسواد سیاسی است!


برید سرچ کنید ادامه اش رو بخونید. یه کم به عقاید هم احترام بذاریم. یاد بگیریم صفحه شخصی دیگری جای اظهار فضل و افاضات ما نیست. می تونیم در نهایت توی صفحه خودمون مطلبی در مخالفت بنویسیم. ولی توی هر خونه ای که میریم و مهمان هستیم حرمت نشکنیم ! خاصه وقتی کسی از مرگ کسی ناراحته. وای که این مورد رو باید به خیلی ها یاد داد. باور کنید بدترین زمان ممکن برای طرح مساله و اظهار نظر توی همین شرایطه. ضمن اینکه منِ میزبان، نظری هم از کسی نخواستم ! می تونی همدردی کنی یا اگه به نظرت من در اشتباهم به خاطر حرمت و کرامت انسانی که دیگه در بین ما نیست سکوت کن. زورت میاد سکوت کنی؟ باید حتما نشون بدی که بلدی مخالفت کنی؟

خب راستش فکر می کنم معاشرت توی دنیای مجازی از دنیای حقیقی هم سخت تره. امکان گفتمان پایین تره. و احتمال سوء برداشت به خاطر عدم دسترسی به لحن گفتار خیلی زیاده.

اینم از این.

***

دیروز سال مرگ ادمین عزیزمون بود. من به شخصه خیلی مدیون و مرهون لطفش هستم. چه خوب که توی مهلت اندک زندگیش دستاوردهای بزرگی داشت. عده زیادی رو دور هم جمع کرد. به خیلی ها جرات نوشتن داد. فرصت داد. خیلی دوستی ها رو باعث شد. من تمام شماها رو از همون سایت دارم. تمام دوستان مجازی عزیزم رو که به اندازه دوستان حقیقی به من نزدیک هستن و برام عزیز. روحش شاد و یادش گرامی.

***

فردا وقت دکترم هست دعا کنید که اون توده توی سینه چیز خاصی نباشه. با این کوله بار پر از گناه و خطا و اشتباه و بدون هیچ دستاورد و ماحصلی مردن واقعا عین باختن می مونه.

یکی از 4 تا قرصم رو گذاشتم کنار.
تابستون هم وقتی آلپروزولام رو کنار گذاشتم ذوق کردم. وقتی دیازپام رو کنار گذاشتم ذوق کردم. چرا؟ چون همه  می گفتن بدبخت معتاد به قرص شدی. شایدم حق داشتن اون قرصها به شدت اعتیادآور هستن. ولی خدا خواست که از شرشون خلاص بشم. حالا مونده سه تا قرص دیگه: یه سفید، یه آبی، یه سبز . اینا رو هم بذارم کنار خوب میشه.


می دونم تکراریه ولی لازمه:

حس شگفت انگیزی است به کسی که رهایت کرده,، دیگر نه نیازی داشته باشی و نه احساسی ... !

شیمبورسکا


***


تو وجود هر آدمی رگه‌هایی از دگرآزاری و سادیسم وجود داره!
 و می‌دونی چه وقت این حس بیدار میشه ؟
وقتی می‌فهمی یه نفر عاشقت شده!

دیالوگ مشهور فیلم ماه تلخ اثر رومن پولانسکی

می دونید عاشق اون سکانس هستم !

من این فیلم رو به هر کسی معرفی کردم بعدش فحش خوردم. خو وحشی ها هی نمی خوام فیلم معرفی کنم مجبورم می کنید. سلیقه من به درد هیچ کسی جز خودم نمی خوره.

چند وقت پیش به رز پیشنهاد کردم کلوزر رو ببینه و نظرش رو بگه. خیلی دلم می خواست نظرش رو اینجا بذارم ولی فکر نکنم اجازه بده


خب این هم یه اَبَر پست بود. چون نمی خوام بذارم اینجا خاک بخوره. همین جا به خودم قول شرف میدم  (من بی شرفم)که دوباره برگردم به صدف چند ماه پیش. کتاب خوب، فیلم خوب و موسیقی خوب (خدایی یادتون چقدر موسیقی های خوب معرفی می کردم مثل بُز منو نگاه می کردید؟ توی ذوقم زدید تقصیر شماست اصلا)

نمونه اش: ترانه ایثار از التون جان، قطعه خالق باران از یانی، آدام هرست و ...



به قول شاملو جان : تنور دلتون گرم :)

آفرین همین جوری ساکت باشید من خواننده های خاموش رو بیشتر دوست دارم آی ام دیکتاتور هایل هیتلر




مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها